هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

احساسات مادرانه

1391/5/9 16:09
669 بازدید
اشتراک گذاری

با محاسباتی که انجام داده بودم حدس میزدم سنت 10 تا 15 روز باشه niniweblog.com.آخه تویه ایام عید کلی کوه نوردی و مسافرت و مهمونی دادنها و مهمونی رفتنا اصلا اذیتم نکرد که بخواد یه ریزه به دلم شک بندازه ...niniweblog.com

فردای روزی که فهمیدم باردارم لکه بینی و خونریزی هام شروع شد واااااااای که فقط خدا میدونه تو اون لحظات چه حالی داشتم niniweblog.com کارم شده بود گریه و زاری niniweblog.comهمش میگفتم خدایا خودت دادی خودت هم برام نگهش دار ...

مامان جون مهری تا فهمید اومد دزفول و دو هفته ای مراقبم بود تا اینکه حالم خیلی بهتر شد اما هنوز تو دلم ترس داشتم و نگران بودم نکنه ... واااااای خدا نکنه niniweblog.com

رفتم از دکترم خواستم برام سونو بنویسه تا مطمئن بشم هستی کلی بهم خندید و گفت اینم از احساسات عجیب مامانیهاست باشه برو سونو اما من میگم که هیچیت نیستniniweblog.com

فردای اون روز رفتم و وقتی برای اولین بار تو مونیتور دیدمت باورم نمیشد یه موجود کوچمولویه نااااااااااز که اندازه یه سر ناخن قدش بودو قلب خیلی کوچیکش تالاپ تولوپ میزد ...

حسابی شگفت زده شده بودم ای خدا حقا حقیقت و راستی مال خودته تو کتابت گفتی انسان را از خون بسته خلق کردیم ایناهاش جلو چشممه دارم میبینم اون موجودی که گفتی اگه تا حالا به این چیزا اهمیت نداده بودم اما حالا دیگه یقین پیدا کردم تو بزرگی و قدرت مطلق مال تویه...

جالب اینجا بود که دکتر گفت الان نی نی شما 6 هفته و 5 روزشه ...

عجـــــــــــــــــــــب ...شیطون بلای مامانی کی اومدی که من نفهمیدمniniweblog.com

قرررررررررررررررربـــونــــــــت بـــــــــــــررررررررررم الـــــــــــــــهی...niniweblog.com

روزها گذشت و با تغییراتی که تو خودم میدیدم باورم میشد که مامان شدم  و یه احساسی بهم دست میداد که غیر قابل وصف بود گاهی برات شعر میخوندم و باهات حرف میزدم بابایی وقتی این صحنه رو میدید کلی بهم میخندید و میگفت آهای دخمله دارم حسود میشمااااااااااا niniweblog.com ای بابایه شیطونniniweblog.com

کم کم ویارام شروع شد و از بعضی چیزا بدم میومد مثلا یوی غذایی که در حال پخت بود و چیزهای ترش مزه داغونم میکردن تا مدتی خاله منصوره جون و خاله زهره جون برامون غذا درست میکردن اونم به سفارش تو و برامون میفرستادن

خودمونیم ها عجب سفارشای توپی میدادی بلاااااااniniweblog.com

 

niniweblog.com

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

عمه نرگس
4 مرداد 91 18:48
مطمئنی سفارشای خودت نبودن شیطون؟؟!؟!؟


خب دیگه یحتمل دست مادر و دخمل تو یه کاسه بوده با هم تبانی کردن
مامان نفس طلایی
5 مرداد 91 0:27
چقدر قشنگ با دیدن نی نی ات با خدا حرف میزنی


ایشالا نصیب شما هم بشه نفس طلا از آسمون بیاد و تمام این لحظات رو با تمام وجودت حس کنی من هیچوقت اینقدر خدا رو از نزدیک حس نکرده بودم
اون که هست من حواسم نبود
خدایا شکرت که چشمم رو باز کردی قدرتت رو ببینم و ...